بیوگرافیشاعرانفرهنگ و هنر

سهراب سپهری؛ سرگذشت یک سر سوزن ذوق

سهراب در یک نگاه

در مهرماه ۱۳۰۷ به دنیا آمد.

اولین مجموعه شعر خود را در سال ۱۳۲۶ سرود.

در سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر مرگ رنگ را منتشر کرد.

سال ۱۳۳۲ بود که لیسانسش را از دانشکده هنرهای زیبا دریافت کرد.

در اواخر سال ۱۳۳۲ بود که دومین مجموعه شعر خود را با عنوان “زندگی خواب ها” در ۲۶ صفحه منتشر کرد و طراحی جلد آن را نیز خودش انجام داد.

اولین نمایشگاه نقاشی خود را در سال ۱۳۳۲ برپا کرد و کارگاه نقاشی‌ اش را تاسیس نمود.

در مرداد ماه سال ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس رفت تا در رشته لیتوگرافی و در مدرسه هنرهای زیبای پاریس ثبت نام کند.

در اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ سهراب در پی بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران از دنیا رفت.

مهم ترین آثار سهراب

مرگ رنگ، زندگی خواب ها، آوار آفتاب، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه، اتاق آبی

صبح پنجشنبه در کیهان ورزشی خواندم که روز پیش تماشاگران امجدیه ۲۵ هزار نفر بوده‌ اند و عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان سخن از ۲۰ هزار نفر در میان است، مگر تعداد بلیت فروش رفته را نمی توان پرسید؟!

سال ۱۳۵۱ بود که یکی از خوانندگان روزنامه کیهان ورزشی در نامه‌ ای به این روزنامه محترم و اصیل از وضعیت بلیط فروشی استادیوم های ورزشی پرسید؛ از آن سوال‌ هایی که هنوز هم بی جواب مانده و صدای همه ورزشی های حرفه‌ای را هم درآورده است، به نظر شما آن خواننده باهوش که چهل و چند سال قبل حرف الانی ها را زد چه کسی بوده است؟

یک مدیر ورزشی، فوتبالیست یا ژورنالیست نبود؛ سهراب سپهری خودمان بود. شاعر و نقاش مشهور و البته طرفدار سرسخت تیم فوتبال عقاب، راستش را بخواهید زمانی که متن نامه را خواندم گفتم نکند عادل فردوسی‌ پور هم ایده برنامه نود خود را از نامه آن زمان سهراب برداشته و در جیب خود گذاشته است. سهراب در آن نامه درباره داوری هم می‌ نویسد و می‌ گوید که باید نکات مثبت و منفی داوری ها را تحلیل و بررسی کرد و از همان کارهایی که با نود فردوسی‌ پور موفق شد و حالا دیگر همه این کاره شده اند.

این روزها را گفتم که بدانید سهراب فقط یک شاعر و نقاش خیالپرداز نبود، داریم درباره یکی شبیه خودمان می خوانیم که مثل باقی آدم ها فوتبال هم می دید و روزنامه هم می خواند، حتماً هزار ویژگی دیگر هم داشت.

پسر اسدالله خان

از نامه بگذریم و به نگارنده آن بپردازیم، سهراب سپهری هرچه که بود از پدرش سهراب شد. چون پسر اسدالله خان بود. پدر کارمند اداره پست و تلگراف بود. اهل ذوق بود و هوادار هنر، خطاطی می کرد و تار می نواخت، سهراب را به سوی نقاشی کشاند و به گنجینه ای به نام هنر رساند.

پیش پای اذان

مادرش فروغ خانم نام داشت. شناسنامه سهراب می‌ گوید که او متولد ۱۵ مهر ماه سال ۱۳۰۷ بوده است. در روایتی دیگر فروغ می گفت که ظهر چهاردهم مهرماه و درست پیش پای اذان بود که سهراب به جهان آمد. خانه خانواده سپهری در باغی وسیع در حوالی کاشان و کنار صحرا بود. در انتهای باغ اتاقی بود که به آن اتاق آبی می‌گفتند، سهراب روزهای خود را در آن اتاق شب می کرد.

قصه چوب و فلک

دوران ابتدایی و متوسطه سهراب در کاشان سپری شد و البته برای شاعر قصه ما پر از تناقض بود. سهراب درسخوان بود، اما از مدرسه فراری، زنگ تفریح مدرسه او زنگ تنبیه بود. مدیر مدرسه از آشنایان خانوادگی بود و رابطه‌ اش با خانواده سهراب از جنس مراوده، با وجود این مشکل سهراب سرجایش بود و آشنایی مدیر مدرسه بودن کارش را راه نمی انداخت. یک معلم بی هنر داشت که دشمن هنر بود، یک بار هم سهراب را برای نقاشی کشیدن در کلاس تنبیه کرد، همان معلم کافی بود تا سهراب از مدرسه فراری باشد.

ناگهان شعر

سال ۱۳۲۶ بود که ۱۹ سالش شد. در آن روزها به سفارش مشوق کاشانی در آموزش و پرورش کاشان استخدام شد و ناگهان واژه ها به سراغش آمدند. منظومه‌ ای عاشقانه و لطیف سرود و اسمش را گذاشت “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” منظومه‌ ای ۲۶ صفحه ای، از همان جا بود که ویژگی‌ های سهراب شروع شد و دیگر رهایش نکرد. “زندگی خواب ها” را سرود و باقی ماجرا …

چشم در چشم

سال ۱۳۲۷ بود که منصور شیبانی آمد وسط تقدیرش، سهراب در اطراف قمصر مشغول کار نقاشی بود که با منصور شیبانی آشنا شد و هوای تهران و دانشکده هنرهای زیبا به سرش زد، که در آن سالها شیبانی دانشجوی نقاشی دانشگاه تهران بود.

سهراب آموزش و پرورش کاشان را رها کرد و به تهران آمد، تا دانشجوی نقاشی شود. درس خوانده بود و شاگرد زرنگ کلاس، از آن نمره یکهای دانشگاه بود و حتی پایش به کاخ مرمر هم باز شد. قرار بود نشان علمی خود را از دست محمدرضا پهلوی بگیرد؛ از سهراب پرسید به نظر شما نقاشی‌ های این اتاق خوب است؟ سهراب چشمش را به چشم محمدرضا پهلوی دوخت و گفت: خیر قربان؛ او که منتظر چنین صراحت و شجاعتی از جوانی کم سن و سال نبود، زیر لب گفت خودم حدس میزدم.

معضلی به نام ناآرامی

سهراب ناآرام بود، از آنهایی که تجربه کردن را دوست دارند و این نا آرام بودن کارش را سخت کرده بود. هر چند وقت یک بار یک شغل، البته در آن زمان کارپیداکردن جزء معجزات زمان به حساب نمی‌ آمد. به هرحال سریال شغل عوض کردن های سهراب از اداره کل هنرهای زیبا و قسمت موزه ها شروع شد. در همان زمان در هنرستانهای هنرهای زیبا تدریس هم میکرد. سال بعدش بود که سرپرست بخش سمعی و بصری وزارت کشاورزی شد، و ناگهان به سراغ ساخت فیلم کوتاه رفت و همکار فروغ فرخزاد شد. از مهرماه سال ۱۳۴۰ بود که تدریس در هنرکده های تزئینی تهران را آغاز کرد و دقیقاً در اسفندماه سال ۱۳۴۰ بود که گفت پاهای خود را در یک کفش کرد که دیگر کار دولتی نمی کند.

سال سرنوشت

سال ۱۳۳۹ بود که جایزه اول هنرهای زیبا را گرفت، و فهمید باید راه را ادامه دهد. احساس برنده ها را داشت، همانجا بود که نقش های درست و حسابی برای خودش کشید تا بهترین هنرمند شود. دنبال فرصتی برای یادگیری حکاکی روی چوب بود و برای این کاره شدن باید به ژاپن می رفت.

ایران به روایت سهراب

شعرهای سهراب مشتریان فراوانی در جهان دارد .مشتریانی که شاید تا به حال یک خط هم از ایران نخوانده باشند، اما با سهراب و شعرهایش ایرانیان را شناخته اند. شعرهای سهراب برند فرهنگ ایرانی شده اند، اولین بار در سال ۱۳۷۵ بود که مجموعه شعر صدای پای آب و حجم سبز به زبان انگلیسی ترجمه شد. اما انگار فرنگی ها زودتر از هم وطنان سهراب فهمیده بودند که او چه کاره است.

کلارا خانس نویسنده اسپانیایی دو مجموعه از شعرهای سهراب را با نام “ما هیچ ما نگاه” به زبان اسپانیایی منتشر کرد، که سر و صدای زیادی در آن طرف جهان به پا کرد. سر و صدایی که اعجاز یک کاشانی بود با خرده هوشی و سر سوزن ذوقی!

شعر، نقاشی و تنهایی

در تمام این سالها سهراب شعر می‌ گفت و منظومه می سرود و نقاشی می کشید. تعداد زیادی سفر خارج از کشور رفت و نمایشگاه برپا کرد و صدای نقاشی ایران را به گوش دنیا رساند . سال ۱۳۵۸ بود که به انگلستان رفت، البته این سفر با دفعه اولش نمیخواند، اصلا شبیه هم نبودند.

سال ۱۳۴۸ که به انگلستان رفته بود، مهمان یک نمایشگاه نقاشی بود، اما در سال ۱۳۵۸ مهمان یک بیمارستان صحرایی مبتلا به سرطان شده بود. بیماری لعنتی که مثل نقاشی و شعر رفته بود توی خونش، بیشتر از یک سال هم طول نکشید که سهراب را زمین گیر کرد. اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ بود که کار از کار گذشت و فردای آن روز هم اقوامش آمدند و او را از بیمارستان پارس تهران تحویل گرفتند و در امامزاده سلطان علی مشهد اردهال دفن کردند. حرفش شد نشان قبرش:

به سراغ من اگر می آیید / نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد / چینی نازک تنهایی من

به این مطلب امتیاز دهید!
2 / 5
برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن